اقتصاد ایران

بسم او

دیروز خبری شنیدم که خیلی احساس غرور کردم  دولت قانونی تصویب کرده تا شرکتهایی که در اسراییل سرمایه گذاری می کنند یا به آنها کمک می کنند  ترحیم و جریمه شوند ! خیلی غرور آمیزه یه زمانی امریکا وغرب ما رو تحریم  کردن و مطمئن بودن که بزودی می میریم  اما حالا به خواست خدا اونقدر قدرتمند شدیم  و توان اقتصادی پیدا کردیم که به راحتی دستور تحریم می دیم  یعنی منافع ما با قطع رابطه با شما ضرر نمی بینه این شما هستید که ضرر می بینید و باید نگران باشید ما هر چیز رو که بخوایم خودمون می سازیم یا از یکی دیگه می خریم  ما قدرتمندیم ! و این نشون از اون داره که این ملت که تا دیروز تو سرش می زدند و آیه یاس براش می خوندن  امروز برومند و زیبا در استراتژیک ترین منطقه جهان و جامع ترین معادن و منابع و وضعیت جوی ایستاده ومیگه من تنها به فکر خودم نیستم من میخوام همه مثل من روی پای خودشون بایستند!

همیشه اونا که حقیراند چشم حسادت به ما دوختند!

توضیحی پیرامون اعتیاد بر نت

جریان ما از تابستون شروع شد که پس از یه اعتیاد سنگین به نت «روزی 6-7ساعت» جریان ترک رو پیش گرفتیم خیلی جالب بود روز آخر تو استات یاهو خداحافظی نوشتیم و یه یک ساعتی مشغول خدا حافظی با خلق الله شدیم توی این خدا حافظی یه حرف بود که به دلم نشست «چقدر راحت دل از نت می کنی» ماهم یه دی براش فرستادیم و گفتیم آخه سال آخره نمی دونستم اعتیاد اینقدر سخت ترک میشه یه یهفته ای نیومدم نت که دیگه داشتم می مردم دیدم اصلا راه نداره حتما باید یه نیم ساعتی نت باشیم اومدم نت یه نظر به بلاگم انداختم و برگشتم (یه نظر که حلاله) اون روز گذشت و کلاسهای مهر شروع شد یه هفته هم از کلاس گذشت و من نت نیومدم یه روز زنگ آخر زبان داشتیم که بچه ها به خاطر بازی استقلال پرسپولیس تعطیل کردند من هم که تو کف فوتبال نیستم پریدم کافی نت سر کوچه و اولین بار لذت فایر فاکس پرتابل رو چشیدم با همه ی کوکی ها و پسورد ها و امنیت کامل از اون به بعد هفته ای دو تا نیم ساعت به نت نظر می انداختم و یه پستی هم می دادم و در همین اپنا تالار مطالعه هم ثبت نام کردم و وارد جمع (*****)خر خونای وحشی شدم هر روز بعد از کلاس میام خونه یه یه ساعتی استراحت می کنم و می رم تالار تا 11-12 شب درس می خونیم خداییش خیلی حال میده
اما نکته اینجاست که وقتی بر می گردم یه نیم ساعتی باید پا نت بشینم وگرنه خوابم نمی بره اعتیاد رو داریم ترک می کنیم ولی بازم سخته «« سخته ولی ممکنه »» حالا هم که دارم می نویسم قبل از شروع کلاسهامه چون دیشب داشتم از خستگی می مردم اومدم صبح پای نت (:دی)

و ای کسانی که امسال برشما کنکور نازل می شدود بدانید و آگاه باشید اگر نت را ترک نکنید
دانشگاه شما را ترک خواهد کرد اگر دانا باشید

امروز

امروز اومدم فید چک کردم پست جدید ای تی آن لاین رو خوندم اون پایین نوشته بود با تشکر از حامد که لینک به وبلاگ تنهاییش داده بود گفتم ببینیم شاید چند تا پست جدید داده باشه رفتم دیدم مثل اینکه دلش خیلی پره خیلی خیلی گرفته اس قبلا تو حرفاش گفته بود و از ظواهر امر و توی صحبتاش هم معلوم بود از همه خستس از همه از بچه ها از کار های گروهی از نامردی دوستان و بی وفایی نزدیکان و عشق دیجیتال اما من یه اسم جالب تر از این هم شنیدم یکی از نویسنده هام که اتفاقا ارسالش هم صفره اسمش رو گذاشته «بز» نه گذاشته «boz » یعنی «boy one & zero » یعنی «پسر صفر و یکی» فکر کنم اون ناحیه یعنی استان سمنان همرو اینطوری می کنه آخه اونم دانشجوی ای تی اونم تو هون جا ولی خوب اونم مثل حامد ما مشکلاتش عدیده است و سرش تو لاکشه

و اما واقعه ای دیگر
امروز رفتم تالار مطالعه ثبت نام کنم که بتونم درس بخونم به غیر از من چند نفر دیگه هم بودن گفتم اومدم ثبت نام گفت ثبت نام نداریم کفم برید فکم افتاد کف زمین گفتم یعنی تا کنکور 87 ثبت نام ندارید هیچی نگفت و کار یکی دونفر رو انجام داد و به نفر دوم گفت ندیگه نمیشه من قلبم 187 بار در دقیقه می زد پسره گفت شما داری با زندگی من بازی می کنی ! گفت مگه تقصیر منه خوب نمیشه دیگه ! من همونجور وایساده بودم و نگاه می کردم 2 دیقه گذشت و همه دست به سر شدن اما من توی این دودیقه 2 بار دیگه سوالمو تکرار کردم جواب نداد همه که رفتن یه بار دیگه گفتم گفت سال چندمی ؟ گفتم پیشم گفت فردا صبح ساعت 9 تا 11 بیا ثبت نام من باورم نمی شد گفتم دوستم چی اونم می تونه بیاد یعنی جا هست /امکانش هست؟ گفت اون چندمه گفتم اونم پیشه گفت سر و وضعش چه طوره که دوزاری من افتاد گفتم من که درس خونم اونم هم مجبورش می کنم بخونه ؟ گفت نه خیلیا میان درس بخونن اما نمی خونن تو هم بهتره تنها بیای که بتونی درس بخونی
آی پسر من چه حالی کردم یه بارم این قیافه ی خر خونمون به دادمون رسید فردا من ثبت نام می کنم به دوستم هم میگم پس فردا با قیافه ی آدم بره ثبت نام کنه که نه سیخ بسوزه نه کباب

رستگاری in force

بعد از افطار رفتم کمی بخوابم تا برای احیا آماده باشیم خوابیدم ! اما چه بیدارشدنی با صدای غر غر های تیز و بلند برادرم ! به مامانم گفته بود که حتما منو بیدار کنید و یه سری دعوا مرافعه به خاطر نبردنش سر احیا اولی و دومی مامانم اومده بود بیدارش کنه اونم از در خواب در اومده بود که نه نمی خوام نمی یام او این حرفا که از اون انکار و از ایشون هم اصرار تا ما بیدار شدیم به مادرم گفتم خوب نمیاد نیاد به ما چه اونم گفت آره نمیام احیا اصلا کفتم احیا که زورکی نیست به زور می خواید ببریدش به رستگاری ! اونم خوابید همه للباس پوشیدیم پدر رفت پایین و مادر هم داشت می رفت که دادش دراومد مامان مامان ! منم میام ! آره خلاصه اینجوری میشه رستگاری به زور !

شب قدر

دیروز بعد از اینکه اومدم خونه و افطاری خوردم دیدم تو خونه بحث اینکه امشب کجا بریم ؟! گفتم مگه امشب احیاست گفتن آره مگه نمی دونستی ! ای دل غافل این چند روزه اینقدر سرمون گرم زندگی بود که به کل یادمون رفت روزها چه جور دارن سپری میشن و اصلان نفهمیدیم که چه جوری 19 روز از ماه گذشت
شب رفتیم حرم امام و به یاد این روزها که نبودیم این شب روگرامی داشتیم چون می گن شب قدر از هزار ماه ارزشش بیشتر ه و علاوه بر اون شهادت امام اول مسلمین پدر یتیمان و یاور مستمندان هم بود که به محضر قطب عالم امکان این روز رو تسلیت می گیم شاید که در دو روز باقی مانده رحمت ایزد منان نصیب حال ما هم بشود
التماس دعا